تبليغاتX
رضا هدایت - شبی با فرهنگ وادب
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
Balatarin

ما کسی را نمیشناسیم کسی هم مارا استاد محمد ابراهیم جعفری میگفت از عثمان پرسیدم بتهوون را میشناسی ؟گفت او مرا می شناسد؟ومن متحییر ماندم از این پاسخ وگفتم وا حسرتا که ما در پی دیدن آنانی هستیم که هرگز ما را نمیشناسند امروز در خانه هنرمندان بودم وسخنرانی بود ونمایشگاه نقاشی دادگر وآقای بل از اتریش قرار بر سخنرانی داشت ودکتر فیروز آبادی مترجم همزمان ومن که حالم بد بود راهی خانه شدم وتنها یادگارم همین عکسهاست ودر راه از خود پرسیدم مگر این حضرات در محفل ما می آییند مثلن دولت آبادی چقدر داستان مرا خوانده چقدر نقاشی مرا دیده وهزار هزار پس چرا بت می سازیم وادعا میکنیم خوب علی دایی هم نیامده مهدوی کیا هم میخواست مرا زیر بکند .پس تفاوت جیست؟مگر نویسنده وشاعر تخییل ندارند؟چرا نقاشی نمی بینند؟کدامشان مرا میشناسند؟من بیست سال است نقش میزنم کدامشان را دنمایشگاه الخاص وجعفری یا حسینی ونامی دیده ایم دردا وحسرتا که هیچ هرگز پس انتظار از دیگران بی هوده است ومنتفی من تمام کتابهای داستان سالهای اخیر را خوانده ام وشعرها را کم وبیش ونمایشها را وفیلمها را آیا من بی کارم؟یا بی بته آقایان برج عاج را رها کنید مگر برای تشییع ممیز آمدید مگر زند مرد شما بودید؟تندیسهای ایرج غزل های آهن بود .دیددید؟ان را در حالی می گویم که ایرج زند اخوان شاملو فروغ سهراب وبایزید را تفسیر می کرد مگر اهل هنر جماعتشان چندین نفر است؟چرا بی خبر می گذریم؟من سردرد شدید داشتم ونماندم گزارش مفصل را در تادانه بخوانید زحمات دهباشی ستودنی است.هر چند که دردآور است با این همه اطلاع رسانی از مراسمی انچنین تنها دوستان وآشنایان آمده بودند حدود180 نفر واین مصیبتی است بزرگ از این کلان شهر 12000000میلیون نفری آیا انتظار فرجی هست؟ولی یادمان باشد ما ایرانی هستیم ودلت آبادی دیر دیر آمد ومن رفته بودم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 22:16  توسط رضا هدایت  |