|
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
|
ابوالحسن خان صدیقی می گفت دلم برای خودم تنگ شده بود هر چه به خودم زنگ زدم گوشی را بر نداشتم برای خودم پیغام گذاشتم که تماس بگیرد با من خبری نشد مجبور شدم نامه ای بنویسم وگله گذاری بکنم که تنهایم نگذار به من سر بزن دلم را دریاب اما هنوز هیچ پستچی مهربان آن را برایم نیاورده است آخر سر مجبور شدم شانزده ساعت راه بکوبم وبیایم به دیدن خودم دلم را درد ودود گرفته بود گلویم را بغض .پاهایم داغ شده بود چشمهایم به آسمان بود وابرها رامی چلاند آبی ها را قیچی می زد خیابان را رد کردم توی چمن ننشسته بود که توبیخ شدم وپاهایم را در آب گذاشتم لابلای انگشتهایم که خنک شد صدای گریه کودک از لابلای سنگ سینه ام را فشرد گریه امان نمیداد صدایش را واضح بشنوم در ازدحام سنگ ودودو درد می گریست ومینالید می نالید ومی گریست که نرو نرو می خواهی بروی بهارستان چکار بکنی ریشت را گروی کی بگذاری مجوز چاپ کدام کتاب را می خواهی بگیری نمی خواهد بروی تنهایم مگذار سر راه می مانم دلم می گیرد .اما او مصمم بود برود مثل من من که آمده بودم به دیدنم ودرونم آوار بود روی دلم که درد داشت وخفقان گرفته بود عبایش را سنگ توی دستش گرفته بود ومی فشرد نگاهش به جنوب بود توپخانه را می دید وگامش را برداشته بود وگره بود در ابرویش وپیش پایش را نمی دید وکودک گریه میکرد من دلم می لرزید واو گامش را برداشته بود که صدایش ریخت روی سرم که برایم مهم نیست ماندن نمی توانم اینجا یا جای من است یا جای دلار فروشها.
دیشب در کافه تیتر گفتگو بود با علی دهباشی وپرسش ها وپاسخ ها وخاطراتی که دهباشی می گفت وکارهایی که کرده است واز حشر ونشرش با بزرگان اهل ادب وبی مهری های زمانه که امروز گریبان خودش را هم گرفته است .دهباشی میگفت انجوی شیرازی ۴۰۰/۰۰۰ قصه را گرد آورده است وبرادران گریم تنها با ۴۰۰ قصه مشهور شدند .از اینکه دوستان دهباشی هم نیامده بودند تا در کنارش باشند دلم گرفت ای کاش اهل ادب وهنر هم دمی به خمره ورزش بزنند وبا ۴ گل در جام جهانی یا بالا بردن وزنه ای سنگین قهرمان جهان بشوند در این دنیای زر وزور وتزویر.
دیروز را در تادانه علیخانی هم ببینید.








