تبليغاتX
رضا هدایت
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
Balatarin
از دیو و دد ملولم انسانم آرزوست .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 22:24  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
گربه زیر پنجره لم داده بود و کبوتر صدای بق بق بقویش بلند بود گربه از جایش بلند شد بدنش را کش و قوس داد و گوش تیز کرد  صدای کبوتر را شنید دقیق تر شد کبوتر همچنان می گفت بق بق بقو گربه جستی زد و گلوی کبوتر را گرفت قلب کبوتر تند تند می زد چشمهایش پر اشک شد نگاهی به گربه انداخت گربه انگار چیزی به دلش افتاده باشد گلوی کبوتر را رها کرد کبوتر خسته افتاده بود و ملتمسانه گربه را نگاه می کرد توان پریدن نداشت تا حالا اینقدر غافلگیر نشده بود گربه دستش را بالا آورد چشمهایش را مالید و دور دهانش را لیس زد و متضرعانه به کبوتر گفت ببخشید لهجه داشتی فکر کردم می گی بدو منو بخور.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:58  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

هرچند آدم جان بم بافت ندارد دور خودت  سیم دار خار بکش.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 16:21  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
گم می شوم

کوچه تاریک نیست راه باریک نیست


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 18:24  توسط رضا هدایت  |