تبليغاتX
رضا هدایت
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
Balatarin

زنگ خانه  را که زدند مانتویش را روی دوشش انداخت و از پله ها پایین رفت دستهایش را توی راه پله توی آستین کرد و دو دکمه بالا را بست ودر را باز کرد .

سلام.

 این جعبه برای شماست .

 کرایه را  پرداخت کرده اند .

متشکرم  خیلی ممنون

عذر می خواهم لطفا رسید بدهید .

 چشم یک لحظه اجازه بدهید قلم و کاغذ بیاورم .

پله ها را که بالا می رفت دستش را به نرده می گرفت دلپیچه باز به سراغش آمده بود ؛ با خودش گفت رسید برای چه؟ نکند نقشه ای در سر دارد ؟و کلید را انداخت به در و داخل شد ، قلم و کاغذ را بر داشت و دوباره پله ها را پایین رفت .

رسید را به راننده داد و جعبه را تحویل گرفت و لبخندی پیروزمندانه گوشه لبش نشست با زویش را بالا آورد عینکش را مرتب کرد گربه سیاه  لای پاهایش وول می خورد و اعصابش را به هم می ریخت همه ترسش از این بود که  پایش را اشتباه بگذارد و بخورد زمین و محتویات جعبه  بریزد توی راهرو و سر وصدای شکستنش آرامش همسایه ها را به هم بریزد ،در ذهنش خطور کرد که گربه مرتضی علی  هر جوری بیفتد چهار دست و پا می آید پایین ؛در همین لحظه پایش را انداخت زیر شکم گربه و آنرا به لبه پله ها برد و نوک پایش را کج کرد و گربه را رها کرد هنوز دو پله را بالا نبرد که گربه سیاه دوباره لای پاهایش سبز شد و او در دلش به گربه بد وبیراه می گفت  و پله ها را بالا می رفت شانه اش را به دیوار تکیه داد و کلید را چرخاند  قبل از او گربه به داخل خزیده بود .

جعبه را روی زمین گذاشت و در را باز کرد تا گربه راه بیرون را گم نکند ؛ اما گربه گوشش بدهکار این حرفها نبود صاف رفت توی آشپز خانه و پرید روی سینک ظرفشویی و شلپ شلپ شروع کرد به خوردن آب توی قابلمه .

 زن صدایش بلند شد و داد زد کثافت بیا پایین توی قابلمه من آب نخور  و دم گربه را که صاف آویزان شده بود روی  ظرفشویی کشید  و انداختش کف آشپز خانه و گربه دور دهانش را لیس زد و نشست و چشم در چشم او دوخته بود و قصد بیرون رفتن هم نداشت و تلاش زن بیهوده بود ضربه های جارو هم افاقه نکرد .

زن جعبه را باز کرد  و وسایل را بر انداز کرد  گربه حرکات او را جدی دنبال می کرد و رو برویش نشست برای یک لحظه نگاهشان در هم گره خورد زن لبخند زد و گربه دور دهانش را لیس زد و دستش را بالا آورد و چشمش را پاک کرد وصاف نگاه کرد به دستهایی که کاغذ را باز می کرد و با تعجب نوشته هایش را دنبال می کرد و بعد از چند دقیقه داد زد سر گربه و گفت : گم شو برو بیرون بیشرف چی می خوای از جون من ؟!!

گربه انگار ترسیده باشد دوید به سمت آشپزخانه و پرید روی کابینت و با ترس و حیرت زن را زیر نظر داشت . زن پنجره را باز کرد  و گربه را هل داد و از پنجره انداخت پایین و پنجره را بست و فندک را بر داشت و رفت توی دستشویی و آتش را زیر کاغذ گرفت و خاکسترش را با شیلنگ شست و با خیال راحت آمد و نشست روی کاناپه تا نفسی تازه کند که چشمش افتاد به گربه که روی کاناپه لم داده بود و دست و پایش را لیس می زد . 

زن هاج و واج گربه را نگاه کرد و با خودش گفت بسم الله الان انداختمش پایین از کجا برگشت ؟ یکدفعه چشمش افتاد به در که هنوز باز بود . بلند شد و در را بست و بر گشت به طرف گربه .

 پاشو پاشو همه جا رو نجس نکن .

 گربه همچنان لم داده بود و با چشمهای نیمه بازش رفتار زن را زیر نظر داشت .

زن با تردید نگاهی به گربه انداخت و رفت به سمت یخچال و درش را باز کرد و سیبی را بر داشت و گاز زد و در یخچال را بست و برگشت به سمت اتاق و گربه را نگاه کرد گربه با گردن کج او را می پایید .

زن مانتویش را پوشید و رو به گربه کرد و گفت خوب تو نمی روی بیرون من می روم . گوشی را برداشت و  شماره گرفت . لحظاتی بعد آژانس دم در منتظر بود و زن برای گربه دست تکان داد و ودر را بست و پله ها را پایین رفت و در دلش به حماقت گربه می خندید و پیروزی خودش را جشن گرفته بود.

در را باز کرد و از تعجب دهانش باز ماند . خدای من این همه برف ؟!!!

 راننده سر تکان داد و سلام کرد و زن همان وقت که جوابش را داد گفت اجازه بدهید الان می آیم و پله ها را تند تند رفت بالا و پالتویش را بر داشت و شالش را انداخت و دوباره پله ها را پایین رفت و در را باز کرد .

زن در ماشین را باز کرد و پشت سر راننده نشست راننده برف پاک کن را روشن کرد و گفت باور کردنی نیست توی این وقت سال خیلی عجیبه چنین برفی .

 زن با سر حرفهای راننده را تایید کرد .

برف پاک کن همچنان کار می کرد و برفها را کنار می زد اما برفها کم کم تبدیل به حروف شدند و جلوی چشم راننده را گرفتند  و توان حرکت نداشت تا اینکه مجبور شد ماشین را کنار بزند و با دستمالش شیشه را تمیز کند  اما حروف هر لحظه پر رنگ تر می شدند زن به صرافت افتاد و خواست حروف روی شیشه را بهم ربط بدهد اوایل تلاشش بیهوده بود  اما با دقت بیشتر  کم کم داشت سر در می آورد ؛تصمیمش عوض شد و به راننده گفت ببخشید قربان من منصرف شدم با این وضع آخر مهمانی می رسم ؛ چقدر تقدیم کنم؟

راننده رو به زن کرد و گفت :هر جور راحتید .

قابل شما رو نداره کنسلی حساب می کنم .

زن کیفش را باز کرد تا اسکناسی را در بیاورد و به راننده بدهد دستش به چیز نرمی برخورد کرد چندشش شد دقیق شد و دید گربه توی کیفش خوابیده است . اسکناسی را در آورد و به راننده داد و تشکر کرد و از ماشین پیاده شد .

در  قدم اول با خودش فکر کرد این گربه از جان من چی می خواهد؟ و تنش می لرزید حالا که فهمیده بود حروف روی شیشه همان کلماتی بودند که توی نامه بود ؛ اما به روی خودش نیاورد و قدمهایش را محکمتر بر می داشت . جلوی در که رسید  کفشهایش را با کناره پله پاک کرد و نوکش را به پله کوبید تا برفهایش بریزد  .

کلید را انداخت و پله ها را بالا رفت هنوز برف می بارید راستش برف نمی بارید حرف می بارید  چون زن حالا حرفها را با وضوح بیشتری می دید که پشت پنجره می نشستند و روی شیشه سنگینی می کردند .

زن ترسیده بود که سنگینی حروف شیشه ها را بشکند ،بلند شد و پنجره را باز کرد حروف از لای درز پنجره داخل شدند  و در یک چشم بر هم زدن اتاق پرشد از حروفی که برای زن آشنا بود زن بلند شد و پنجره را باز تر کرد و معلق زدن حروف و خزیدنشان توی خانه را با تعجب نگاه می کرد  حروف سفید سفید بودند  و به محض رسیدن به داخل خانه آب می شدند و جملات قابل خواندن می شد .

زن سراسیمه بود کیفش را باز کرد از گربه خبری نبود دورو برش را نگاه کرد گربه روی کاناپه دراز کشیده بود  زن را نگاه می کرد  زن دفتر تلفن را بر داشت و شماره را گرفت صدای بوق شنیده می شد کسی آن طرف خط نبود  .. چند بار این کار را انجام داد  اما هر بار ناکامتر می شد بیرون را نگاه کرد ببیند برف یا همان حرف بند آمده یا نه ؟

زن وحشت زده تلفن را رها کرد و به بیرون نگاه کرد . حروف سرخ شده بودند و همچنان می بارید گربه روی لبه پنجره نشسته بود و زل زده بود به چشم های زن .


+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 23:40  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
صدای مرغ و خروسها هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد سالن تاریک بود و دراز و تنها نور نوری بود که از قسمت انتهای سالن چشم را خیره می کرد مرد تند تند راه می رفت و لخ لخ گامهایش با صدای هلی کوپتر  قاطی می شد و فضا را رعب آورتر می کرد مرد در انتهای سالن ایستاده بود و آسمان را نگاه می کرد با انبوه ابرهای تیره که در هم می لولیدند و همچنان صدای مرغ و خروسها بود صدای تراکتوری که دیده نمی شد مرد صاف رو بروی آیینه ایستاد و کلید را زد و چاقو ها را برداشت و تیز کرد گاوها ماغ می کشیدند و صدای پتک می آمد  مرد چاقوها را ریخت توی سبد و وارد سالن شد  گوسفندها از وسط دو نیم شده بودند و زنها با شلنگ لاشه ها را می شستند مرد کلاه سبزش را بر داشت و آویزان کرد دستهایش را شست و از سالن بیرون رفت سیبی را از شاخه چید و گاز زد هنوز صدای هلی کوپتر می آمد و مرد روی تخت دراز کشید و چراغ را خاموش کرد  نور ماه از لای پرده افتاده بود روی تخت و صدای اره برقی و افتادن درختها همچنان در فضا طنین انداز بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 4:41  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 1:56  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin

شهرستان قروه از توابع کردستان است و منطقه ای سر سبز و خوش آب و هواست متاسفانه بیشتر روستاهای کردستان هم اکنون خالی از سکنه است و اغلب به شهر ها مهاجرت کرده اند روستای سلچه در جاده همدان از جمله این روستاهاست و تا دو سال پیش تنها ساکن آن پیر زنی بود که موضوع فیلم پشت آن تپه برفی ساخته رامتین لوافی به دستیاری علی باقری گردید این روستا محل زندگی عبدالباقی خان بوده که در زمان رضا شاه علیه حکومت مرکزی قیام می کند و در نهایت به محاصره نیروهای دولتی در می آید و خود را با تفنگ در قلعه اش که در عکسهای زیر خرابه ای بیش نیست خلاص می کند.

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

اینجا خانه همان پیرزن فیلم "پشت آن تپه برفی" است که یک سال پس از فیلم در گذشت عکسهایش را در وبلاگ علی باقری ببینید.

واین هم داستانی زیبا و خواندنی از علیرضا روشن



+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 20:30  توسط رضا هدایت  |