تبليغاتX
رضا هدایت
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 8:8  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

این اثر متعلق به استاد عربعلی شروه است که سالها در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران  به تدریس آناتومی مشغول بوده  و حدود ۹۰ کتاب را در زمینه طراحی ونقاشی ترجمه کرده است او از بنیان گذاران سخره نوردی در ایران است وهمچنین از کاشفان غار علی صدر و او توانست به کمک چند دوست همنورد اولین پناهگاه را در الوند بسازد  وپیست اسکی را راه اندازی کند در همدان. عربعلی شروه کسی است که مجسمه های مشد اسمال را می ساخت و او به عنوان مجسمه ساز نائیف جوایز را درو می کرد از مجسمه هایی که عربعلی شروه به اسم مشد اسمال ساخته است مجسمه رستم واکوان دیو در استادیوم آزادیست ودیگرش مجسمه پرنده ودرخت است در پارک لاله ورودی غربی .ماه زیر ابر نمی ماند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 3:14  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 2:52  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 12:19  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

یازده ماه از زمان این نقاشی می گذرد  وهنوز دوستش دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 23:57  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 21:9  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

کشور هلند به خاطر دشتهای وسیع وزیبایش جذاب ودیدنی است این کشور زاد گاه هنر مندان بزگی چون رمبراند  وونگوگ بوده است شهر آمستردام با اینکه خیلی بزگ نیست ولی دارای موزه های متعدد ودیدنی است آبراهها از جذابیتهای این شهر است مردم این شهر عموما با دوچرخه رفت وآمد می کنند وچنانکه کف خیابانها گواهی میدهد مردم این شهر علاقه وافری به آدامس دارند متاسفانه نتوانستم از موزه ها عکس بگیرم بنابر این بسنده می کنم به همین چند عکس . 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 12:48  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

پیر زن چشمهایش را تیز کرد و به روبرویش نگاه کرد قلوه سنگها در دستش بود پلکهایش شش با ر بر هم افتاد وسنگها را ریخت با خودش فکر کرد هنوز زود است شیطان بیچاره که با من کاری نکرده حالا خدای ناکرده گوش شیطان کر تیر ما خطا رفت و خورد تو سر شیطان بدبخت واین فرشنه آتیش پاره سقط شد خب اگه همچین بشه و سنگ من بخوره به این بد بخت رجیم اونوقت مردم مگه بهانه دارن برای توبه کردنشون؟خب ما الان همه چیزو شکر خدا میندازیم گردن او خب اگه شیطونو من بکشم گناهکارا دیگه کسی تو جلدشون نمیره خب منم نمیزنم به قول قدیمیا که می گن دستی خیر دستی شر خدا رو چی دیدی اگه خورد تو ملاژش  وجان به جان آفرین تسلیم کرد دیگه چی می مونه؟خب پس بهتره که سنگامو بزن جلو پام ولی اگه شیطونه اینو فهمیده باشه و اومده باشه کنار من که بزنمش وغائله رو ختم کنم چی ؟

پس بهتره سنگامو بذارم زمین شیطون دیدم ندیدم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 22:48  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 2:21  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

امروز بعد از ظهردر خیابان سی تیر بز سیاه پیشانی سفیدی را دیدم که شاخهای مدور بلندش مرا برد به تپه های سیلک هوا سرد بود وکارگران شرکت گاز مشغول حفاری بودند و ماموران میراث فرهنگی حرکات آنها را زیر نظر داشتند تکه های سفال روی زمین توجهم را جلب کرد یک تکه را برداشتم که روی آن شکل بزی را کشیده بود با شاخهای بلند دایره وار فورا یاد بزسی تیر افتادم ودیدم بز پشت چراغ قرمز صاف ایستاده است ودو دستش را به کمرش زده وهر از گاهی نگاهی به چپ وراست  می انداخت مردم حیرت زده با چشمان کاملا باز بز را زیر نظر داشتند وبز عین یک آدم فهمیده خارجی  با احترام به قانون منتظر سبز شدن چراغ بود وکاری به دورو برش نداشت شخصی که کنار بز ایستاده بود از سر کنجکاوی نگاهی انداخت به بین پای بز وزیر لب خندید بز نیم نگاهی به عابر کرد ودستش را انداخت نشخوار ساده ای کرد وبخار اش را از دماغش بیرون داد وبه سرفه افتاد ماسکش را در آورد وزد روی دماغش عابر دیگری نوک شاخ بز را قلقلک می داد وبز همچنان مود ب ایستاده بود عابر دیگری بدون توجه به چراغ عرض خیابان را طی کرد ورو به روی بز ایستاد توی صورت بز عطسه ای کرد که بز دست مال اش را در آورد وچشمهایش را پاک کرد عابر دهانش را به گوش بز نزدیک کرد وجمله نامفهومی گفت بز روی چهاردست وپا ایستاد و سینه اش را خاراند عابر دوباره در گوش بز زمزمه ای کرد وخندید بز سرش را بالا گرفت وصاف توی چشم اش نگاه کرد وگفت لعنت بر شیطان عابر دستش را روی کمر بز گذاشت بز خودش را کنار کشید عابر بار دیگر تکرار کرد بز روی دوپایش ایستاد  ماسکش را درآورد ودهنش را آورد تا دم دهن عابر وچیزهایی گفت وعابر دستش را به سینه بز گذاشت واو را هل داد بز دو سه قدم پس پسکی رفت و خورد زمین وعابر می خندید بز زود خودش را جمع وجور کرد وصاف ایستاد روبروی عابر ودر یک چشم بر هم زدن شاخهای بلندش را دور کمر عابر انداخت واورا از زمین بلندکرد عابر دست و پا میزد وتقلا می کرد ولی دیگر کار از کار گذشته بود بز با خونسردی تمام دستش را انداخته بود دور گردن عابر  وفشار میداد وبا دست دیگرش جلوی تاکسی را گرفت وگفت دربست باغ وحش

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 22:15  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 7:11  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

ابوالفضل بيتويي را از ايران مي شناختم وكارهايش را در گالري هور ديده بودم دوست خوبم محمود ايماني اين امكان را فراهم كرد كه در پاريس ديداري داشته باشم با بيتويي از همينجا از اين دوست خوبم محمود ايماني سپاس گزارم كه در نهايت مهرباني  وقتش را به من مي داد واز خلوص و صداقتش  ممنونم.

بايد عرض كنم كه بيتويي چاپگر توانمندي است كه سالهاست جلاي وطن كرده اما فضاي كارش ياد آور ايران است و تمام خاطرات مشترك بيتويي انساني فرهيخته وانديشمند است وبي ادعا كار مي كند بيتويي شيوه كارش حكاكي مستقيم است و تا به حال جوايز مختلفي را دريافت كرده است شما را به ديدن چند اثر از ايشان دعوت مي كنم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 22:3  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin

باباي من كارش كوك كردن ساز است يك روز به من زنگ زد وگفت خانم محترمي را مي شناسد كه عاشق نقاشي است و ميخواهد روي ديوار پذيرايي خانه اش نقاشي بكشد پول خوبي هم مي دهد من هم مشتاقانه آدرسش را گرفتم وروي ديوارشان يك نقاشي كشيدم كه هنوز پولش را نگرفته ام البته بابايم گفت پولش را داده است به بابايم زنگ زدم كه بدانم چقدر داده است كه تلفنش در دسترس نبود دوباره گرفتم وبارهاي بار گرفتم اما در دسترس نبود به كارگاهش زنگ زدم بابا بر نداشت به برادرم گفتم بابا بر نمي داردوبرادرم هم زنگ زد بابا گوشي رابر داشت و گفت صداي اره نمي گذارد بشنود وبرادرم گفت شماره كارگاه را مي گيرد بابايم گفت من الان بيرون هستم ودارم بار خالي مي كنم برادرم گفت مي آيم كمكت بابايم گفت نه دارد تمام مي شود لازم نيست نيا ومن دوباره به بابايم زنگ زدم بابايم هن وهن مي كرد وعصباني بود داد زد چكار داريد دارم جون مي كنم كه يك لقمه نان در بياورم شما كوفت كنيد نان حلال به شما نيامده؟ومن غمگين شدم عذر خواستم وقطع كردم اين دفعه برادرم زنگ زد بابا سر كارش نبود مادرم زنگ زد وبابا گوشي را قطع مي كرد ومن مشكوك شده بودم به بابا زنگ زدم صداهاي مشكوك مي آمد اسم خانم محترمي را كه روي ديوارشان نقاشي كرده بودم مي شنيدم

وباباجونم جواب نمي داد من هم همه صداها را شنيدم وبه مادرم گفتم مادرم خودش را مشغول كرده بود وپيازداغش را درست مي كرد برادرم هم كنجكاو شده بود سوار ماشين شديم وراه افتاديم و تلفن من همچنان روشن بود وصداي بابايم را مي شنيدم حالا صداي خر خرش بلند شده بود و اره از كار افتاده بود به برادرم گفتم همه صدا ها را ضبط كرده ام بايد از اين طريق حق سكوت بگيريم وبرادرام خوشحال وخندان شد وپدرم را دم در خفت كرد وگفت من ماكسيما مي خواهم ومن هم گفتم بابا كاري به كارم نداشته باش

پا نوشت:پدر من کشاورز است-۲-پدر من تلفن ندارد-۳-الزاما هر نوشته ای سرگذشت خود آدم نیست-۴-بابایش هنوز هم کوک می کند

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 18:45  توسط رضا هدایت  برود به بالاترین: Balatarin