|
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
|
نمایشگاه نقاشی و چاپهای دستی ناصر اویسی در گالری هما یاد آور همان کار هایی است که در سالهای قبل از انقلاب دیده بودیم اویسی مدت سی سالی هست که در ینگی دنیا ساکن است اورا نقاش می دانم اگر چه حقوق خوانده است وشاید بتوان او را جزو سر دمداران مکتب بی ریشه سقا خانه دانست که هویتش هرگز ثابت نشد به کار گیری عناصر مرسوم نقاشی در هر دوره ای هرگز نه به معنای نو آوری است ونه به معنای پست مدرنی که امروزه می شناسیم بالا برویم وپایین بیاییم نقاشی های اویسی نقاشی دکوراتیو عام است هیچ گاه دانش تصویری معاصر را در آثارش ندیده ام اگر چه به نوعی پای بند به سنت تصویری بومی است به ظاهر اما این دیدگاه بومی به طرزی اشکار بی حضور است در این آثار چرا که در هنر بومی ما آنچه بیش از هر چیز نمود عینی دارد رابه تنگاتنگ شکل وزمینه است که این نوع نگاه حاکی از بینش شرقی است که برابری خیر وشر را همزمان می بیند در حالی که گسست ماهوی شکل وزمینه در این آثار به صراحت آشکار است وبرای من بیننده زیسته دراین بوم وبر چیزی نیست مگر صورتی ظاهرازآنچه که دیده ام .اما آنچه اویسی را نقاش نگاه می دارد نگاه مستمر اوست به تزیین ودریافت درست ودقیق سلیقه که این بسته به شامه اجتماع است وستودنی است چرا که درک درست اجتماع به نوعی درک دقیق سیاست وفرهنگ حاکم است عمده موضوع آثار اویسی زن واسب است این دو سوژه تکرار مکررات است وهرگز روحی شاعرانه ندارند وتنها به عنوان نگین ممهور نقاشند که به تکثیری بی دلیل مبدل شده اند دیدن آثار اویسی بیش از آنکه ما را در گیر با مقوله فلسفی خلق اثر بکند مارا دستخوش تحجر تصویری می کند هر چند که معتقد به نقش رسانه ای هنر نیستم (به معنای عام)اما هنر را مهمترین رسانه در ارتقائ بینش بشر می دانم ومتاسفانه در این آثار ندیدم مگر شعری کهن از هزار سده ی حکیم که ایران نبودن را به نظمی ساده شعار حال خویش کرده که امروز در گیر واگیر بشر با خودش وخلقت هجوی بیش نیست که کارکردش جز به محفل خماری خاطر را خمود می کند بنابر این کنار گود ایستادن وندا دردادن که لنگش کن هیچ نیست مگر خر خر وپف پفی بی ثمر که خواب را بیاشوبد اما اگر به غیر نابی نگاه کنیم آثار اویسی ملاحتی دارد که درنگ می خواهد وشیرین ودلنشین برای فراغت بی دلیل بشر معاصر که کم نیست مخاطبش وما نیز خرسندیم که دیگر بار دیدارمان به دیدار تاریخ تنویر یافت.


علی دهباشی
عروس وداماد روی صندلی جاخوش کرده بودند وعکاس وفیلمبردار بود که دور وبر اینها می چرخید تا اینکه میز شام حاضر شد وعروس وداماد قاشقهایشان را پر کرند وطی یک مراسم آیینی قاشقهایشان را در دهان همدیگر گذاشتند ولبخند روی صورتشان نقش بست وخوراک عکاس وفیلمبردار دو برابر شد هنوز لقمه اول از گلویشان پایین نرفته بود که داماد دست عروس را گرفت واز جایش بلند کرد ووسط جماعت شروع کردند به پایکوبی اما هوشیاری پدر داماد مانع ادامه ماجرا شد وآنها را به زور نشاندند سر جایشان تا بقیه شامشان را بخورند عروس وداماد لقمه دوم وسوم را خوردند وباز از جایشان بر خاستند ومردم هاج وواج نگران آنها بودند اما کسی این دفعه نتوانست جلوداراین حرکات نا موزون وموزون بشود آنها بین مردم می لولیدند وکودکان زیر دست وپا به گریه افتاده بودند وزنها وحشت زده فرزندانشان را بغل می کردند وبه بیرون می بردند تهدید ها و اشارت ها هم دیگر کار ساز نبود وعروس وداماد دست در دست هم روی سر جمعیت بال بال می زدند ومردم هر کاری می کردند انها را سر جایشان بنشانند ناکام می شدند وکسی لب به غذا نزده بودکه عروس وداماد خودرا به بیرون تالار رساندند وآرام آرام از روی شاخه ها بالا رفتند ومردم سر به هوا تماشایشان می کردندهر کس چیزی می گفت دیوانه شده اند طلسمشان کردند آه کسی گرفته شون خانواده عروس وداماد گریه می کردند بچه هاهبرایشان دست تکان می دادند جوانان برایشان کف می زدند ومی خواندند تر کوندن ترکوندن ترکوندن ونگاهها به بالاتر می رفت عروس وداماد از دید ناپدید شدند وهمه حیرت زده مات ومبهوت داشتند آسمان را نگاه می کردند وپچ پچه و ولوله همچنان شدید تر می شد که یکباره آسمان پر شد از نقطه های نورانی به رنگهای مختلف وصدای مهیب انفجار دلها را لرزاند ونوای نا خوداگاه یا امام زمان مردم بالا گرفت وسه دقیقه طول نکشید که کراوات دا ما د وتوری تن عروس افتا د روی زمین وصدای شیون وزاری فضا را پرکرد که قطع شدن برق وخامت اوضاع را دو چندان کرد چنانکه طوفان هم نقشش را ایفا کرد وشدید تر شد ومردم به گوشه ای خزیده بودند و هریک دنبال سر پناهی امن بودند اما یک نفر در تمام این مدت از جایش تکان نخورده بود وهر از گاهی لبخندی گاه تلخ روی لبش می ماسید واین کسی نبود جز آشپز انرژی اتمی که حالا سرش را پایین گرفته بود ودورتر ودورتر می شد.
بفرما
شما آقا؟ نوش جان خدا وکیل آش بهتره کاشکی منم آش گرفته بودم . چیه؟ گول اسمشو خوردیم .
چی میدونم چرا همه دوست دارند غذای خارجی بخورند، راستش من که اصلا سیر نمی شم همه ش دلم می خواد با نون بخورم؛ ولی نمیشه که! البته یه جایی رو می شناسم که، نصف پیتزاش آدمو سیر سیر میکنه . بیا هنوزم گشنمه ،برم یه آش بگیرم بیام . بگیرم براتون؟ تعارف نکنین؟! آقا واقعا دمش گرم، ای وللا. این شد یه چیزی عطرش آدمو مست می کنه کی میدونه اولین بار کی آشو کشف کرده؟ نه نه به نظرم ایرونیا . پیتزا که غذا نیست ،بچه بازیه. غلط نکنم کار ایرونیاس چون خوش خوراکترین ملت دنیان. چایی چی ؟می خورین؟ای بابا نمک نداره به خدا، می چسبه ها! باشه هر جور که راحتین؛ قند اضافی نداد، میگه قانوش همینه، دو تا. حالا دیگه همه قانون دان شدن واسه ما!! بی پولی همینه دیگه؛ البته ناشکر نیستم، ولی خوب!!!! به به عجب چایی مشتیه؟! کاشکی خورده بودی . سیگار داری ؟خوب، خوب ،می گیرم میارم ؛ وینستون خوبه؟باشه باشه؛ شما هم می خواین ؟بازم دمت گرم! خیلی خوبه که نمی کشی چیز بدیه من بارها به این دوستم گفتم بیا نکشیم نمیاد که نمیاد ؛ منم که پایه ندارم ، حال نمی کنم ولی بذار یه چیزی بگم: ببین داداش هر سیگار قاعده تا" هفده پک بیشتر نیست ؛ یعنی اگه با فاصله کم وپشت سر هم پک بزنی می فهمی چی می گم ،هفده پکه هفده . من اینو تجربه کردم ، تحقیق کردم ، دیدم مهمه؛ ونتیجه گرفتم که: با هفده پک سرو ته ش به هم میرسه . میگم حالا تو اگه نمی تونی یه دفعه ترکش کنی خوب بیا تعداد پک زدناتو کم کن ؛ مثلا چی می دونم ،روزی یه پک کمتر بزن؛ یه هفته شانزده پک بکش . می بینی دوماهه رسوندیش به نه پک وبعد چهار ماه دیگه فقط یه پک میزنی؛ بعد می بینی حال نمی ده دیگه نمی کشی . البته باید اراده شو داشته باشی وگر نه ممکنه دوباره تعداد پک زدناتو بیشتر بکنی وبرسونسش به همون هفده تا ولی اگه آدم مبادی آدابی باشی ، مسلما تو محیط عمومی نمی کشی وهمین محدودیت بهت کمک میکنه که چی؟که دیگه نکشی. بعضی هارو دیدین تو تاکسی هم می کشن ؛ اینها بویی از تمدن نبردن وقانون مدنی نمی دونن چیه؟ من میگم اگه، جونتو دوس نداری به جیبت رحم کن، واسه همینه که من بسته ای نمی گیرم، نخ نخ می کشم؛ البته بعد ازآش رشته می چسبه ها ؛ چون به هضم غذا کمک می کنه. آش رشته هم که می دونی، کلا دیر هضمه . این رشته هاش خمیره دیگه ؛ می ره می چسبه به دیواره معده، گاهی هم عامل آپاندیسیت میشه. می دونی خارجی ها این جور چیزا رو نمی خورن من می خواستم بگم: شما هم نخورین ؛ ولی مرام ورفاقت نذاشت. خودمم قاطی تون شدم البته این پیتزاها هم که پیتزا نیست . بلد نیستن درست کنن ؛ خارجیا همه چیشون ردیفه . میزان حرارت، گرما ، مواد اولیه، بیخود نیست که : اجاقاشون فارنهایت داره ؛ واسه همینه دیگه. می دونی :این غذا اصلش ایتالیائیه دیگه؛ اونها اصلا اینجوری نمی پزن، مثل همین ماکارونی . اونا اصلا میگن، اسپاگتی؛ واینجوری نمی پزن . ما شاهکار می کنیم ؛ دستور پخت هم میدیم .اونا کل چیزاشون فرق می کنه . مثلا فرانسوی ها به تعداد روزای سال پنیر دارن؛ چیزی حدود چهارصد نوع . البته وقتی می گم چهرصد نوع ،حتما می گن شاید یکی شب هم خواست پنیر بخوره ، نمی خوان تکراری نباشه براش. کاراشون اصول داره. با برنامه س . من بودم اونجا ، دیدم ، درکشون کردم . الکی نیست . زبان می خوندم . ول کردم . مدتی نمایش خوندم؛ خیلی جاها رفتم ؛ مدتی فرانسه بودم ، زبون مشکلی دارن. انگلیسی رو بهتر یاد گرفتم؛ آلمانی هم بهتر بلدم تا ایتالیایی؛ ولی روسی رو نیمه کاره ول کردم . یه مدتی هم تو یه رستوران کار میکردم .درسته. همینطوره. شما درست می گین ، رستوراناشونم، تخصص می خواد. مثل اینجا نیست . مثلا این ظرف ، سس نداشته باشه؛ مشتری بهش بر می خوره . قبلا باید همه چی ردیف باشه .کار ساده ای هم نیست ؛ مهارت می خواد. قیف لازم داره . مهمتر از همه تمرکز داشتنه. البته فرانسوی ها گوشت اسب هم می خورن، ما نمی خوریم . می گیم: مکروهه بهتر هم هست که نخوریم. البته فکر نکن هر اسبی رو می خورن؛ نه، اسبهای پرورشی میخورن. مثل خوک که پرورش میدن . ولی خداییش، اسب شرافت داره . خیلی نجیبه، خیلی عزیزه ، ما اسبمون تو دنیا تکه، شناخته شده س، اصیله، قبولش دارن . زیاد، حتی صادر می شه. اسب ترکمن معروفه، وفاداره، من دیدم. حتی حافظه داره. گریه می کنه. دیدم؛ به چشم خودم دیدم. بله بله. از سگ که خیلی، سگ نمک نشناسه؛ با یه لقمه نون خودشو گم می کنه. من اسب دیدم که صاحابش مرده بود ، زار میزد؛ زار. نه، نه؛ نمیگم سگ صاحبش بمیره، چهچهه می زنه؛ ولی به وفاداری اسب نیست. اسب باهوشه. با هوش؛ اسب مسابقه، عین آدم می فهمه. احترام داره . توی مناطق کوهستانی هم، استفاده زیادی ازش می کنن . البته نه برای بارکشی. برای بار بری ،از قاطر استفاده می کنن. چون درست نیست؛ رو اسب سیب زمینی و پیاز بار کنین. اینا کار قاطره .هیچکی حاضر نیست اسبوبار بکنه. اگه تو،تونستی یه آدم اصیلو راضی کنی که با اسبش بار بببره ؛ من سیبیل هامو از ته میزنم.میدونی؟! ممکن نیست بکنن. نمیدونم. نمیدونم.!! من تا حالادلفین ندیدم یعنی راستش توی دلفین تخصص ندارم.
این داستان را تقدیم میکنم به روح دوست از دست رفته ام ساعد فارسی رحیم آبادی
پارک به این درندشتی با صندلیهای فلزی وفواصل دومتری در این مه غلیظ باید خیلی شاعرانه باشد اما نبود تصور بکنید سی صندلی سبز تیره در زمینه ای خاکستری ودو گربه سیاهی که روبروی هم نشسته بودند وپشت سرشان را نگاه می کردند صندلی ها خالی نبودند روی هر کدام مردی تنها یا زنی تنها نشسته بود دو سه صندلی هم دو نفره بود اما همه با هم بیگانه کز کرده ورنجور زانوهایشان به هم چسبیده وآرنجهایشان روی زانوهایشان بود ودستهای مشت شده روی صورتشان انگار همه مدل ونگوگ بودند هیچ چهره ای قابل شناسایی نبود سکوت بود وسکوت سوز بود وسرما سنگین بود وغلیظ مه بیشتر از پیش کلاهم را روی گوشم کشیده بودم وگردنم را در یقه ام فرو برده بودم ودستهایم را هاه می کردم وزیر چشمی اطرافم را دید می زدم مرد دوربین به دست باکلاه زردش مدام زاویه اش را عوض می کرد تا بلکه عکسی گویا از مردی بگیرد که ویولونش را زیر چانه اش گذاشته بود وخیالاتش را به آرشه خط می زد واشک بر ریش سفیدش می غلطید و هر از گاهی مفش را بالا می کشید عکاس هیجان زده بود مدام پا به پا می شد سر می چرخاند ودنبال سوژه جدید بود سرد بود وسوز می آمد اما کسی از جایش تکان نمی خورد انگار همه بی خبرند وهمدیگر را نمی بینند کلاغها هم بی سر صدا آمدند نشستند وچقدر زیاد بودند تمام فضا را پر کردند روی سر ودوش آدمها نشستند وآدمها محلشان نگذاشتند کلاغها از عکاس هم نمی تر سیدند روی دوش او هم نشسته بودند وشاتر دوربین هم صدا نداشت و مدام عکس می گرفت صدای آرشه مرد ویولون به دست تنها صدای آنجا بود یک بار دیگر فضا را برانداز کردم صندلیها انگار بیشتر شده بودند سیاهی ها بیشتر شده بودند وکلاغها هنوز می نشستند اینقدر که تمام زمین سیاه سیاه بود وروی سیمهای برق سیاه سیاه سرم را بالا گرفتم یک قطره باران صاف افتاد توی چشمم وقطرات باران بیشتر وبیشتر شد کلاغها می پریدند ولای شاخه های بلند درختان گم می شدند صدای ساز مرد هنوز تنها صدایی بود که می شنیدم باران تندتر شده بود ورگبارش به لنز دوربین هم رسیده بود کیفم را باز کردم دوربینم را پاک کردم وتوی کیف گذاشتم از در که آمدم بیرون منتظر تاکسی بودم که سرم را برگرداندم تا با مردمان ساکن سکوت دیدار تازه کنم که چشمم افتاد به تابلوی باغ مجسمه لبخندی زیر گونه ام خزید ودوباره برگشتم تا عکسها ی بهتری بگیرم
دورو برش را نگاه کرد دست گیره را آرام آرام گرفت آنرا محکم در دستش فشرد صورتش چین بر داشت ودسته کلید آرام وبی صدا در قفل در سه بار چرخید در را باز کرد وآرام آرام خزید توی دالان کیف اش را پشت در گذاشت بند کفش اش را باز کرد کت اش را در آورد ونفسی عمیق کشید گردنش را بالا گرفت دکمه یقه اش را باز کرد شش دکمه دیگر را به ترتیب از بالا به پایین باز کرد شلوارش را در آورد وپیراهن اش را تا زد وکنار شلوارش روی میز گذاشت جوراب هایش را در آورده بود شیر آب را باز کرد پاهایش راشست وجورابهایش را چلاند وآنها را تکاند وروی نرده آویزان کرد وپیچ رادیو را باز کرد بستنی زمستانی برای سلامتی مضر است بازی در سلامت کودکان نقش دارد آب بازی تاب بازی ولابد چتر بازی وحقه بازی وطنز گوینده که باعث شد صدای رادیو را کم بکند وبرود سراغ کمد بزرگی که سه در داشت وشش قفل قفل اول را باز کرد وبقیه قفلها را یکی پس از دیگری باز کرد اولین کتاب را از بالا بر داشت دستی روی جلدش کشید وآنرا فوت کرد وروی زمین گذاشت دومین کتاب را هم باز کرد وروی زمین گذاشت سه ساعت تمام سه خروار کتاب را باز کرده بود تمام مجله ها را هم باز کرد وروی زمین گذاشت به سراغ چمدانهایش رفت ودرهای همه چمدانها را باز کرد وتمام جعبه هارا هم باز کرد سوراخ سنبه ها را میگشت وهر چه را که دم دستش بود باز میکردشیشه ی سبز رنگی را از جیب بغل چمدان بیرون آورد درش را باز کرد بو کشید وآرام روی زمین گذاشت بند ساعتش را باز کرد مچش را با دستمال کاغذی پاک کرد ساعت دیواری را پایین آورد پشتش را باز کرد وباطری اش را در آوردوروی میز گذاشت کنار ساعت خودش که هنوز پشتش را باز نکرده بود حالا دل وروده ساعت مچی را هم درآورده بود وداشت در یخچال را باز می کرد کشوهای فریزر را بیرون کشید ورفت سراغ گلدان گلی که تازه خریده بود در یخچال را نگاه کرد وغنچه های نیمه باز را باز کرد که بعضی هایش پر پر شد زیر پوشش را در آورد بازو بند ش را باز کرد وروی تخت انداخت به انتهای راهرو رفت ودریچه را باز کرد هوای بیرون سرد بود گرگ ومیش بود سرو سیاه را به زور می دید از روی رف شیشه سیاه را برداشت درش را باز کرد وروی میز گذاشت رادیو همچنان باز بود وته صدایی داشت سفره اش را که باز کرد چند تکه نان خشک گذاشت وسق زد صدای دندانهایش چهار نعل توی مغزش تاخت می رفتند چشمهایش دو دو می زد خودش را به حمام رساند شیر آب را باز کرد هم گرم هم سرد صورتش را اصلاح کرد موهایش را شانه زد شیشه سفید جلوی آیینه را برداشت درش را باز کرد مایع سفید را توی دستش خالی کرد دو دستش را به هم مالید وصورتش را لمس کرد از موهایش هنوز آب می چکید حوله را روی سرش گذاشت رختخوابش را باز کرد شیشه سبز رنگ را دوباره بر داشت حسابی بو کشید ودوباره روی میز گذاشت شیر گاز را باز کرد وتوی رختخوابش دراز کشید نگاهش به سقف بود دستهایش را باز کرد وچشمهایش را بست هنوز خوابش نبرده بود که از بوی گاز حالش بد شد بلند شد وشیر گاز رابست پنجره را باز کرد وزنگ زد به دوستش وگفت شام بیا پیشم می ترسم تنها باشم و شروع کرد به بستن کتابها که برق رفت