تبليغاتX
رضا هدایت
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
Balatarin
مهم مقیاسه . مقیاس نداری ؟اشتباه همین جاست . حالا هی بگو این ستون کجه ؛من می گم نه تو می گی آره ولی حق با کیه؟ حرف حقو شاغول می زنه ، همه اشتباه می کنن بجز شاغول . اون شاغوله که راست و کجو می فهمه و خدا برا همه چی شاغول داره .فکر نکن اگه گیستو بلند کردی خیلی های کلاس شدی  ،نه نشدی شاغولو گم کردی. خدارو یادت رفته اشتباه داری میری دادادش بیا به راست خدا همین نزدیکیهاست .ولی تو که گوش نمی دی . میدی؟

من میگم خدا مهربونونه و تو اینو خوب می فهمی و گرنه با این آرایش زنانه که تو داری برو روزی هزار بار خدارو شکر کن که قیامت نمیشه و گرنه اگه به خاطر ندانم کاری تو امام زمان بیاد که دنیا کن فیکون می شه و تو دود میشی میری هوا .

می خوای بدونی مرز ایمان و بی ایمانی چیه؟

گوش کن .

 کافیه بگی ، بلبل ناز قندی  یه چیز بگم نخندی

ناظری صداش بهتره یا اینکه آقا اندی؟

راستشو بخوای تو داری با این موهات به خلقت دهن کجی می کنی .طلا هم که میندازی، سیگار هم که می کشی لابد دانشگاه آزاد هم میری؟

با این اوضاعت انتظار نداری قیامت بشه و دنیا کن فیکون بشه ؟حتمن می گی نه خب از بس بی بصیرتی و نمی فهمی. حالا باز هم به قیامت ایمان نداری؟



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:7  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
بسم الله الرحمن الرحیم

راستش را بخواهید هیجده سالم بود که نافم را بستند به ناف دختر عمو و این وحی منزل قبیله بود و ما هم تن دادیم. سه ماه نگذشته رفتم سر بازی و بدون آموزش خاص سر از مرز در آوردم و شدم پاسبخش گردان و آشپزی هم میکردم خوب یادمه که بازاریها آمده بودند بازدید ومن باید شام می پختم برای شکم گنده ها.دوستم که سیبیلهاش وقت و ناوقت سیخ می شد با اسلحه روی سرم ایستاده بود و دستور می داد: کنسروهای فاسد ماهی رو جدا کن و من بی آنکه بدانم چرا باد کرده ها را جدا کردم .گفت درشان را باز کن و من اطاعت کردم .گفت اینها رو به خوردشون بده تا بفهمن بازدید از جبهه و بودن در جبهه با هم متفاوتند و من دور از چشم او پیاز هارا هم ریز کردم و دو شیشه آبلیمو را با نیم کیلو فلفل و ادویه قاطی کردم وزیر فشار اسلحه تفتش دادم و سیب زمینی سرخ کردم و شام را آماده کردم .چشمتان روز بد نبیند ،شب  پای هر سنگی مردی نشسته بود و بلند نمی شد ولی کسی تلف نشد و آن شب توپ و خمپاره دشمن نقل و نبات بود و مایه تفریح .از مقر صدایم کردند که بیا و برگرد به شهرت و من از خدا خواسته بارو بندیلم را جمع کردم و راه افتادم ،نارنجکها را هم با خودم بردم و کسی مانعم نشد . وقتی رسیدم پسرم به دنیا آمده بود و من شباهتش به خودم را تایید می کردم که مادر زنم داد زد که تو کجا بودی که شبیه تو بشه ؟عین خودمه

فردای آنروز زدم بیرون و رفتم رود شور و نارنجکی حواله کردم به دل آب و سه گونی ماهی جمع کردم و بار کردم و آوردم خانه و مادرم را مجبور کردم همه را چرخ کند و کوکو درست کند ،آن شب با زنم فقط خندیدیم و از خاطراتم گفتم و آشپزی در جبهه.

یادم نیست پسرم سر چه موضوعی به من گیرداد و محاکمه ام کرد وقتی دیدم داره درست می گه زدم زیر گوشش و گفتم :خیلی بی ادبی

رعایت احترام به پدر و مادر مخصوصا من خیلی مهمه.

واو که خیلی بی شعور بود فقط عق می زد و من هر بار زدم تو ی دهانش و محبت کردم و چزاندمش.

پسرم بزرگتر شده بود و من صدایم خش گرفته تر بود ادایم را در می آورد و می خندید و من توبیخ می کردم و تشر میزدم و می گفتم:بد بخت مگه نمی خوای زن بگیری؟و او آرام می شد و من گر می گرفتم و تمام دق دل ام را سر مادرش در می آوردم که شش ماه بود که پشت به من می خوابید. به زمین  زمان فحش می دادم و تمام نارساییها را سر صدام و آمریکای جهانخوار می انداختم  و می گفتم اگر اون شیمیایی نمی زد من همون مردی بودم که بودم و به پسرم تشر زدم که خجالت بکش الاغ مگه نمی خوای نسلت بمونه ؟به خوب و بدش فکر نکه نر و ماده ش مهمه.

پسرم چاک دهن که نداشت قبل از اینکه این ها را بشنود من زیر دست و پا بودم و همسایه ها اگر نبودند من الان چیزی نداشتم که بگم و بنویسم تا بلکه عبرت آیندگان باشه و اگه خدا قبول کنه امر به معروف، اما پسرم نمک نشناس نبود اینو بعدها فهمیدم اون هم درست روزی بود که سر صدای تلویزیون و برنامه با هم دعوامون شد من دوست داشتم اخلاق در خانواده را گوش کنم و او دوست داشت بازی تیمهای منچستر و رئال را ببیند اما من روحیه غرب ستیزی داشتم و زدم زیر گوشش و  پیش دوستانش کنف شد و به نظرم اگر محکمتر می زدم آدم شده بود ولی مهر پدری اجازه نداد و این شد که که او لگد زد توی دلم شکمم البته نه خود شکمم و من مردم حداقل تا صبح و دیگه پیشاب رفتن هم افاقه نکرد و تا خود نماز صبح نخوابیدم و الان تصمیم گرفتم به عزیزان اعلام کنم به عمل کار برآید. والسلام .

ببخشید داره میاد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 0:25  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
درود بر روان شادش باد .

از دیشب غمگینم و ناخشنود  دلم گرفت از پرکشیدن مردی که این سالها بیشتر پرنده  می ساخت .

مهدی سحابی را با ترجمه شرم شناختم و نقاشیش را با ماشین قراضه ها و بعد دیدارها دست داد و در کنارش بودم مردی با تمام وجود وارسته و فروتن و کامل مردی که جز به نیکی نمی اندیشید.رفتنش چنان بزرگ افسوسی بر زبانم گذاشت که کامم تلخ شد و زبانم نمی چرخد در دهان  و فقدان او را  یاری نمی کند کلام  به روانشادی که روان پاک بود و فرهیخته ،پس دل ما را باید که غمگساری که او در نوشت دالان تنگ سرنوشت به پاشنه آشیل.

یادش گرامی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:50  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
  به روز شدم بیاین اینجا
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:12  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
آوار غروب بر بالهای چیده ی کبوتر

روی دیوار

گربه تیز چنگ ونیم خیز

طوفان ترس

گلو می فشارد

روی فاجعه

پرده ی سیاه

لیک تا بامداد بیش نمی ماند پرده

حاشا ز قتلی که شب بر آن بگذرد

گربه به صحنه بر میگردد و درمانده میماند

 


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:10  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
فغان

فغان

من افغانم

افغانستان

شیوا را به توپ می بندند بودا را به صلیب

طالبان می مویند

بر بالش پرنیان

مرگ گور است و گهواره

مرگ را و ما را


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 20:25  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
نرم و آرام می نشینی

پر

معلق می مانی با نفس 



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 21:4  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
گاه دل پرسه میزند همین نزدیکی

زنگ می زند به حافظه

دنبال بهانه می گردد

 دل تنگ



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 20:57  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
گهواره بوی خون دارد

مرگ روی پل عابر راهگیری می کند

چراغها خاموش

بهار بی باران

ماه پشت ابر می تابد

کودک گریه اش را به صوت می نوازد

گربه چشمانش را با پشت دست می لیسد

در حضور سگ

سنگ روی سنگ لیز می خورد غلت میزند

 غبار گلو را می آزارد

سرفه آنقدر کوتاه است که گوش نمی بیند

بطری ها ردیف شده اند

آب غوره ها رنگ باخته اند

گیاه به گناه رویش معترف است


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 21:36  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
شب خواب دیده بود که من می میرم

لب بسته مانده بود که بگوید یا نه؟

مرگ ناگریزش کرد که بگوی

بگوید که فردا می میری

 گفتم نگو

 نگو

 که می میری فردا

گفت و مرد و ....

 

من زنده ام و زنده

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:49  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
باران  چمنها را تازه می کند

خونها را می شوید

کبک ها یادشان میرود

 که

 که کلاغ نیستند

صبح

 اما همچنان صبح است

 مگرنه خروس؟

زمان که پیش و پس ندارد  به بانگ الاغ

دارد دوست الاغ من؟

مفتخرم که برنده اسکار شدی  سیلویا سالوانتورا

نه که ندارد

جاده باز است و دراز

بتاز بتاز بتاز


 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:38  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
دستها رو به خورشید

 خورشید پشت به غروب ابدی می تابد مدام

مرگ گهواره را می گسترد

گهواره به دیوار می خورد

 مرگ سر شکسته

 ناله می کند

تسلیم تسلیم

 گههواره می لنگد می لولد

کودک می گرید

مردم مویه می کنند

عر عر می کند الاغ

کودک به خاک میرود لابلای لا اله الا الله

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:16  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
شب ما سحرگاهان پایان نمی گیرد

بیایید بنگرید

آنگاه که سپیده پرده بر می گیرد

بیایید بنگرید

برآمدن خورشید را

دژم

بر دنیایی سوخته

خروس صبح را گلو بریده اند

صیاد ستارگان کاکلی را کشته است

در پرواز به ضربه های پیاپی تیر

گروگانی مشت و دست بسته

درمانده

شلیک ها را می شمارد

بلبل خاموش گشته است

برای ابد

نفس تنگ آمده شرم آلود

از بی شمار دیدن مرغان شب شکار

در کار پاره پاره کردن هم

درخت شاخسار مرغان خویش را از دست داده است

پس برانید این روششنایی را

خاموش گردانید چراغ زندگیمان

هوا از ریه هامان بزدایید

گرسنگی از اندرونمان

آنگاهکه روز به تجاوز بر درهامان می آید

جنازه هایی زیباییم ما

جنازه هایی پاک و صیقل یافته

که آرزومند آنید

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 17:0  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
در حافظه ی من نیز

هستند پس مانده های موم

چهره هایی که ذوب می شوند

موزه ای همه از کابوس

از غبار و از گچ

بی هیچ گردگیر نمناکی

تا دوده از آن بر گیرم


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:4  توسط رضا هدایت  | 

Balatarin
تکیه داده ، موریانه زده

به این ستون نیمه استوار.

دوست می داشتم که دیگر آزاد نکنم

جز حرفهایی که بام ها بپراکنند

زیرا حتی بام گالی پوش نیز بدجوری سنگینی می کند

اگر جدای تان کند از کندوی شبانه.

حرف هایی

مشابه رفتار گل ها، آبی یا سرخ

مشابه عطرشان.

دیگر میلی به هزارتوها ندارم

نه حتی به دروازه ها

درست دیرکی در زاویه

وبغلی از هوا

پاها رها، جان رها

آزاد، دست ها و نگاه ها

پس سوگ شبانه

از آن زیرها آغاز شد.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:4  توسط رضا هدایت  |