|
نقاشی ها و داستان ها و یادداشت ها
|
من میگم خدا مهربونونه و تو اینو خوب می فهمی و گرنه با این آرایش زنانه که تو داری برو روزی هزار بار خدارو شکر کن که قیامت نمیشه و گرنه اگه به خاطر ندانم کاری تو امام زمان بیاد که دنیا کن فیکون می شه و تو دود میشی میری هوا .
می خوای بدونی مرز ایمان و بی ایمانی چیه؟
گوش کن .
کافیه بگی ، بلبل ناز قندی یه چیز بگم نخندی
ناظری صداش بهتره یا اینکه آقا اندی؟
راستشو بخوای تو داری با این موهات به خلقت دهن کجی می کنی .طلا هم که میندازی، سیگار هم که می کشی لابد دانشگاه آزاد هم میری؟
با این اوضاعت انتظار نداری قیامت بشه و دنیا کن فیکون بشه ؟حتمن می گی نه خب از بس بی بصیرتی و نمی فهمی. حالا باز هم به قیامت ایمان نداری؟
راستش را بخواهید هیجده سالم بود که نافم را بستند به ناف دختر عمو و این وحی منزل قبیله بود و ما هم تن دادیم. سه ماه نگذشته رفتم سر بازی و بدون آموزش خاص سر از مرز در آوردم و شدم پاسبخش گردان و آشپزی هم میکردم خوب یادمه که بازاریها آمده بودند بازدید ومن باید شام می پختم برای شکم گنده ها.دوستم که سیبیلهاش وقت و ناوقت سیخ می شد با اسلحه روی سرم ایستاده بود و دستور می داد: کنسروهای فاسد ماهی رو جدا کن و من بی آنکه بدانم چرا باد کرده ها را جدا کردم .گفت درشان را باز کن و من اطاعت کردم .گفت اینها رو به خوردشون بده تا بفهمن بازدید از جبهه و بودن در جبهه با هم متفاوتند و من دور از چشم او پیاز هارا هم ریز کردم و دو شیشه آبلیمو را با نیم کیلو فلفل و ادویه قاطی کردم وزیر فشار اسلحه تفتش دادم و سیب زمینی سرخ کردم و شام را آماده کردم .چشمتان روز بد نبیند ،شب پای هر سنگی مردی نشسته بود و بلند نمی شد ولی کسی تلف نشد و آن شب توپ و خمپاره دشمن نقل و نبات بود و مایه تفریح .از مقر صدایم کردند که بیا و برگرد به شهرت و من از خدا خواسته بارو بندیلم را جمع کردم و راه افتادم ،نارنجکها را هم با خودم بردم و کسی مانعم نشد . وقتی رسیدم پسرم به دنیا آمده بود و من شباهتش به خودم را تایید می کردم که مادر زنم داد زد که تو کجا بودی که شبیه تو بشه ؟عین خودمه
فردای آنروز زدم بیرون و رفتم رود شور و نارنجکی حواله کردم به دل آب و سه گونی ماهی جمع کردم و بار کردم و آوردم خانه و مادرم را مجبور کردم همه را چرخ کند و کوکو درست کند ،آن شب با زنم فقط خندیدیم و از خاطراتم گفتم و آشپزی در جبهه.
یادم نیست پسرم سر چه موضوعی به من گیرداد و محاکمه ام کرد وقتی دیدم داره درست می گه زدم زیر گوشش و گفتم :خیلی بی ادبی
رعایت احترام به پدر و مادر مخصوصا من خیلی مهمه.
واو که خیلی بی شعور بود فقط عق می زد و من هر بار زدم تو ی دهانش و محبت کردم و چزاندمش.
پسرم بزرگتر شده بود و من صدایم خش گرفته تر بود ادایم را در می آورد و می خندید و من توبیخ می کردم و تشر میزدم و می گفتم:بد بخت مگه نمی خوای زن بگیری؟و او آرام می شد و من گر می گرفتم و تمام دق دل ام را سر مادرش در می آوردم که شش ماه بود که پشت به من می خوابید. به زمین زمان فحش می دادم و تمام نارساییها را سر صدام و آمریکای جهانخوار می انداختم و می گفتم اگر اون شیمیایی نمی زد من همون مردی بودم که بودم و به پسرم تشر زدم که خجالت بکش الاغ مگه نمی خوای نسلت بمونه ؟به خوب و بدش فکر نکه نر و ماده ش مهمه.
پسرم چاک دهن که نداشت قبل از اینکه این ها را بشنود من زیر دست و پا بودم و همسایه ها اگر نبودند من الان چیزی نداشتم که بگم و بنویسم تا بلکه عبرت آیندگان باشه و اگه خدا قبول کنه امر به معروف، اما پسرم نمک نشناس نبود اینو بعدها فهمیدم اون هم درست روزی بود که سر صدای تلویزیون و برنامه با هم دعوامون شد من دوست داشتم اخلاق در خانواده را گوش کنم و او دوست داشت بازی تیمهای منچستر و رئال را ببیند اما من روحیه غرب ستیزی داشتم و زدم زیر گوشش و پیش دوستانش کنف شد و به نظرم اگر محکمتر می زدم آدم شده بود ولی مهر پدری اجازه نداد و این شد که که او لگد زد توی دلم شکمم البته نه خود شکمم و من مردم حداقل تا صبح و دیگه پیشاب رفتن هم افاقه نکرد و تا خود نماز صبح نخوابیدم و الان تصمیم گرفتم به عزیزان اعلام کنم به عمل کار برآید. والسلام .
ببخشید داره میاد.
از دیشب غمگینم و ناخشنود دلم گرفت از پرکشیدن مردی که این سالها بیشتر پرنده می ساخت .
مهدی سحابی را با ترجمه شرم شناختم و نقاشیش را با ماشین قراضه ها و بعد دیدارها دست داد و در کنارش بودم مردی با تمام وجود وارسته و فروتن و کامل مردی که جز به نیکی نمی اندیشید.رفتنش چنان بزرگ افسوسی بر زبانم گذاشت که کامم تلخ شد و زبانم نمی چرخد در دهان و فقدان او را یاری نمی کند کلام به روانشادی که روان پاک بود و فرهیخته ،پس دل ما را باید که غمگساری که او در نوشت دالان تنگ سرنوشت به پاشنه آشیل.
یادش گرامی
روی دیوار
گربه تیز چنگ ونیم خیز
طوفان ترس
گلو می فشارد
روی فاجعه
پرده ی سیاه
لیک تا بامداد بیش نمی ماند پرده
حاشا ز قتلی که شب بر آن بگذرد
گربه به صحنه بر میگردد و درمانده میماند
فغان
من افغانم
افغانستان
شیوا را به توپ می بندند بودا را به صلیب
طالبان می مویند
بر بالش پرنیان
مرگ گور است و گهواره
مرگ را و ما را
پر
معلق می مانی با نفس
زنگ می زند به حافظه
دنبال بهانه می گردد
دل تنگ
مرگ روی پل عابر راهگیری می کند
چراغها خاموش
بهار بی باران
ماه پشت ابر می تابد
کودک گریه اش را به صوت می نوازد
گربه چشمانش را با پشت دست می لیسد
در حضور سگ
سنگ روی سنگ لیز می خورد غلت میزند
غبار گلو را می آزارد
سرفه آنقدر کوتاه است که گوش نمی بیند
بطری ها ردیف شده اند
آب غوره ها رنگ باخته اند
گیاه به گناه رویش معترف است
لب بسته مانده بود که بگوید یا نه؟
مرگ ناگریزش کرد که بگوی
بگوید که فردا می میری
گفتم نگو
نگو
که می میری فردا
گفت و مرد و ....
من زنده ام و زنده
خونها را می شوید
کبک ها یادشان میرود
که
که کلاغ نیستند
صبح
اما همچنان صبح است
مگرنه خروس؟
زمان که پیش و پس ندارد به بانگ الاغ
دارد دوست الاغ من؟
مفتخرم که برنده اسکار شدی سیلویا سالوانتورا
نه که ندارد
جاده باز است و دراز
بتاز بتاز بتاز
خورشید پشت به غروب ابدی می تابد مدام
مرگ گهواره را می گسترد
گهواره به دیوار می خورد
مرگ سر شکسته
ناله می کند
تسلیم تسلیم
گههواره می لنگد می لولد
کودک می گرید
مردم مویه می کنند
عر عر می کند الاغ
کودک به خاک میرود لابلای لا اله الا الله
بیایید بنگرید
آنگاه که سپیده پرده بر می گیرد
بیایید بنگرید
برآمدن خورشید را
دژم
بر دنیایی سوخته
خروس صبح را گلو بریده اند
صیاد ستارگان کاکلی را کشته است
در پرواز به ضربه های پیاپی تیر
گروگانی مشت و دست بسته
درمانده
شلیک ها را می شمارد
بلبل خاموش گشته است
برای ابد
نفس تنگ آمده شرم آلود
از بی شمار دیدن مرغان شب شکار
در کار پاره پاره کردن هم
درخت شاخسار مرغان خویش را از دست داده است
پس برانید این روششنایی را
خاموش گردانید چراغ زندگیمان
هوا از ریه هامان بزدایید
گرسنگی از اندرونمان
آنگاهکه روز به تجاوز بر درهامان می آید
جنازه هایی زیباییم ما
جنازه هایی پاک و صیقل یافته
که آرزومند آنید
هستند پس مانده های موم
چهره هایی که ذوب می شوند
موزه ای همه از کابوس
از غبار و از گچ
بی هیچ گردگیر نمناکی
تا دوده از آن بر گیرم
به این ستون نیمه استوار.
دوست می داشتم که دیگر آزاد نکنم
جز حرفهایی که بام ها بپراکنند
زیرا حتی بام گالی پوش نیز بدجوری سنگینی می کند
اگر جدای تان کند از کندوی شبانه.
حرف هایی
مشابه رفتار گل ها، آبی یا سرخ
مشابه عطرشان.
دیگر میلی به هزارتوها ندارم
نه حتی به دروازه ها
درست دیرکی در زاویه
وبغلی از هوا
پاها رها، جان رها
آزاد، دست ها و نگاه ها
پس سوگ شبانه
از آن زیرها آغاز شد.